تبلیغات
بچه های سنخواست - خاطره ی زیبا از یک آزاده
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : محمد جواد پایدار
نظرسنجی
به وبسایت ما نمره ی چند میدهید؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
رمان مدیر مدرسه یکی از بهترین آثار جلال آل احمد است که خواندنش خالی از لطف نیست.
دانلود - 3900 تومان
بچه های سنخواست
حرفه ای بودن اتفاق نیست...!
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 23 شهریور 1390 :: نویسنده : محمد جواد پایدار

در یک شب از دهه اول ماه مبارک رمضان دو مامور مرا از اتاق بازجویی بیرون آوردند چشمانم بسته بود و دستهایم را از پشت با طنابی محکم بسته بودند نه مرا رمقی برای ایستادن و نه توانی برای رفتن بود از دستم که تیر خورده بود خون می چکید و صورت و محاسنم از ترکشی که هنوز پای چشم چپم جا خوش کرده به مانند خضابی سرخ فام غرق در خون بود دهان و لبها پر از دشلمه ها و لخته های خونی بود که از بینی و کندن موهای شاربم آمده بود پاها دردناک و متالم بودند و آن دو سرباز بی توجه به وضع اسف بارم مرا با سرعت و به حالت دویدن به سمت اتاق دیگری می بردند.

نعیم آبادی از بینندگان «تابناک» در پیامی نوشته است:

با سلام و تحیت

خاطره زیر از آزاده گرامی جناب آقای محمدحسن نوری نیا همکار اینجانب در سازمان کتابخانه ها، موزه ها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی می باشد که تاکنون در جایی غیر از محیط اینترانت سازمان نشر نیافته است. به نظرم برای خوانندگان تابناک جالب باشد.


در یک شب از دهه اول ماه مبارک رمضان دو مامور مرا از اتاق بازجویی بیرون آوردند چشمانم بسته بود و دستهایم را از پشت با طنابی محکم بسته بودند نه مرا رمقی برای ایستادن و نه توانی برای رفتن بود از دستم که تیر خورده بود خون می چکید و صورت و محاسنم از ترکشی که هنوز پای چشم چپم جا خوش کرده به مانند خضابی سرخ فام غرق در خون بود دهان و لبها پر از دشلمه ها و لخته های خونی بود که از بینی و کندن موهای شاربم آمده بود پاها دردناک و متالم بودند و آن دو سرباز بی توجه به وضع اسف بارم مرا با سرعت و به حالت دویدن به سمت اتاق دیگری می بردند.

من مسیر را نمی دیدم ناگهان آن دو مرا با تمام قدرت به چلو پرت کردند و من از همه جا بی خبر با سر به دیوار روبرو خوردم و بی هوش شدم و فارغ از همه حوداث به زمین افتاده بودم نمی دانم چقدر زمان گذشت که با اتصال شوکر الکتریکی و به علت حالت عجیب و طاقت فرسایی که برایم ایجاد کرد به خودم آمدم بله برای بار دوم این بار لاله هر دو گوشم از گزش آن وسیله شکنجه گر چنان آزرده شد که گویا ماری نیشم زد. گیج شده بودم از زمین بلندم کرد و به دیوار تکیه ام داد و اینقدر فهمیدم که ضربه محکمی احتمالا با لگد به صورتم خورد و دیگر هیچ نفهمیدم.

با صدای بازجو خودم را اندک تکانی دادم چشم بندم کمی کنار رفته بود و دیدم که آفتاب بالا آمده و نزدیک ظهر است صدای ریخته شدن آب در لیوانی توجهم را به خود جلب کرد تقریبا 24 ساعت هیچ نخورده بودم و آبی نیاشامیده بودم چون مجروح بودم و خون زیادی از من رفته بود و هوا هم به شدت گرم بود به حد مردن تشنه بودم صدای خشنی را شندیدم که چه می خواهی؟

تمام قوایم در هوش و حواسم جمع کردم که بگویم آب می خواهم ولی نمی دانم که چه که زبان از عقل احساس فرمان نبرد و بی آنکه من اراده کرده باشم گفت اگر ظهر شده می خواهم نماز بخوانم، چشمانم را گشود دیدم پارچ بزرگ قرمز رنگی پر از آب فرات همراه با قالبهای یخ در دست دارد دوباره یک لیوان آب خالی کرد و یادم نیست که نوشید یا بر زمین ریخت و من تشنه رنجور با چشمانی خونین و لبانی خوشیده و کبدی تفتیده به نظاره نشسته بودم، گفت آب نمی خواهی خواستم بگویم چرا چون به شدت تشنه بودم ولی بدون اراده گفته شد اگر اجازه بدهید نماز بخوانم گفت واقعا میخواهی نماز بخوانی؟

گفتم آری گفت می روم و از آقای بزرگ اجازه می پرسم او از اتاق بیرون رفت و من از حال رفتم وقت عصری بود که این بار احساس کردم کس بر بالینم می گرید و چنان به خطرم می آید که قطره اشکی بر صورتم چکید، خودم را تکانی دادم دیدم دستانی مهربان سرم را بلند کرد و گفت اشرب سیدی (آقای من آب بنوش) آب گرم بود ولی گویا شربتی بود که از بهشت و از حوض کوثر آمده آورنده آب میگفت با کمک یک نفر دیگر اقدام کرده و از شیعه یان امیر المومنین است و شنیده که یک روحانی اسیر شده و می خواهد نماز بخواند و اینها به او اجازه نمی دهند گفت بر کف این اتاق تیمم بگیر و دراز کشیده نماز بخوان که بر تو حرجی نیست و من چنان کردم و بر زمین خونین تیمم گرفتم و به زمین افتاد نمازی خواندم.

حالا 27 سال از آن واقعه میگذرد و من مانده ام و آن خاطرات و خودم را در میان خاکروبه های این حرم با صفا و این گلکده بهشتی گم کرده ام و در عالی ترین جایگاه این سازمان یعنی خدمت به اهل علم و کتاب در پناه دعاهای خیر همکارانم به آرامشی ابدی رسیده ام آری اکنون جرعه نوش چشمه تنسیمم عینا یشرب بها المقربون

جاده مانده است و من و این سر باقی مانده
رمقی نیست در این پیکر باقی مانده
نخل ها بی سر و شط از گل و باران خالی
هیچ کس نیست در این سنگر باقی مانده
توئی آن آتش سوزنده ی خاموش شده
منم این سردی خاکستر باقی مانده
گرچه دست و دل و چشمم همه آوار شده است
باز شرمنده ام از این سر باقی مانده
روز و شب گرم عزاداری شب بوهاییم
من و این باغچه ی پرپر باقی مانده
شعر طولانی فریاد تو کوتاه شده است
در همین اسب و همین خنجر باقی مانده
پیش کش باد به یک رنگی ات ای پاک ترین
آخرین بیت در این دفتر باقی مانده
تا ابد مردترین باش و علمدار بمان
با توام ای یل نام آور باقی مانده

منبع:تابناک




نوع مطلب : رزمندگان و شهداء، 
برچسب ها : خاطرات رزمندگان،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.